ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

375

قصص الانبياء ( فارسى )

خداى . پرسيدش كه يا سام ريشت سپيد چراست ؟ گفت يا نبىّ اللّه ، در آن وقت كه آواز تو به گوش من رسانيدند پنداشتم كه آواز اسرافيل است ، و روز رستخيز است ، از بيم و هيبت آن موى من سپيد شد . عيسى گفت خواهى كه دعا كنم تا حق سبحانه و تعالى ترا زندگانى دهد تا با ما باشى و خداى را عبادت و خدمت كنى ؟ گفت يا رسول اللّه اينكه مىگويى نيكست ، ليكن آخرش مرگست . چهار هزار سالست تا من مرده‌ام هنوز تلخى جان كندن در حلق من مانده است نخواهم كه ديگر بار مرگ به چشم . دعا كن تا خداى تعالى باز ديگر بار مرا به حال خويش برد . عيسى عليه السّلام دعا كرد ، بار ديگر در گور افتاد و زمين برو راست شد . و چنين گويند كه عيسى در همهء روزگار خويش هشت تن زنده كرد بفرمان خداى تعالى و از جملهء اين هشت تن يكى چندانى بزيست كه ازو فرزندان آمدند ، پس بمرد . گفتند اين ديديم ديگر چه دارى ؟ گفت آنچه شما بشب بخواريد « 1 » من روز ديگر بگويم ، و نيز بگويم كه چه مانده است و همه بگفتى . پس گفت اين همه بنمودم ] b 081 [ و شريعت پيدا كردم ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ . « 2 » از خداى بترسيد و مرا فرمان بريد . گفتند اين همه جادويست كه تو كردى . و گويند كه ده سال ميان بنى اسرايل بود و برهان و معجزها مىنمود چنان كه همه عاجز شدند . اندكى به دو بگرويدند . آنگاه از بيت المقدس بيرون رفت با آن دوازده تن از حواريان كه به دو گرويده بودند . قصهء هشتاد و چهارم حواريان بعضى گويند : گازران بودند ، لانّهم يحورون الثياب . و آن‌چنان بود كه

--> ( 1 ) - به همين شكل . ( بخواريد ) - در شب بخوريد من در روز بگويم كه چه قدر خورديد ( 2 ) - آل عمران 50